X
تبلیغات
راز دل

راز دل
راز دل را نتوانــــــــــــــــــم به كسـى بگشايم كه در اين ديــــــــــــر مغان رازنگهدارى نيست
قالب وبلاگ

سلام دوستان

امروز می خوام پستی به یاد عزیزانی بنویسم که به خاطر حفظ جان دیگران به خاطر حفظ ناموس به عشق وطن جان فشانی ها کردن ورفتن .رفتن به معنای واقعی به معنای گذشت از با ارزش ترین دارایی انسان یعنی جان...

به نظر شما برای قهرمان پیداکردن، اسوه و اسطوره معرفی کردن چه باید کرد؟ چه قدر باید هزینه داد؟ قهرمان های حقیقی همین شهدایی هستند که یک زمان در میدان دفاع از آب و خاک و این زمان در مسیر نجات جان هم‌نوعشان ایثار می کنند. قهرمان‌هایی که یقینا مردم با تمام وجودآنها را قهرمان می‌دانند. با این اوصاف چرا آن‌گونه که باید منزلت و قدرشان را به نشان نمی دهیم؟
پهلوان و عیار و لوطی حقیقی همین شهید عباسی ها هستند، نه آنها که به اشتباه وارد عرصه ورزش شده و متاسفانه گاه می شنویم که به پشتوانه زور بازویشان مردم را می آزارند.  علیرضا دبیر

عکسی که مشاهده می کنید، در روز ۳۰ فروردین سال ۱۳۸۹، ساعتی پس از شهادت حمید آسنجرانی در نبرد با گروهک مزدور ضدانقلاب، از پیکر پاکش گرفته شده است.

شهید «غلامرضا زوبونی» دانشجوی سال آخر رشته حسابداری در دانشگاه آزاد اسلامی تهران

شب جمعه، ۲۳فروردین ماه سال ۸۶، در خیابان دریا، واقع در چهارراه سعادت آباد (جنب مسجد قدس) هنگام تعقیب سارقین مسلح، توسط یکی از آنان مورد اصابت گلوله قرار گرفت.

شهدای علم وفناوری...

 

و...

همچنان راه باقی و مرد راه بسیار است

 

گرامی باد یاد وخاطرشان

[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 13:5 ] [ امین ] [ ]

تاریخ ز تکرار خودش گریان  است

با نوح بگو که نوبت طوفان است

از مرقد حجربن عدی فهمیدم

از چیست مزار فاطمه پنهان است

[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:24 ] [ امین ] [ ]

 

[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 11:38 ] [ امین ] [ ]

http://atasheentezar.persiangig.com/monasebat2/1_fatemie_be1.gif

یافاطمه من عقده دل وانکردم             گشتم ولی قبر تورا پیدا نکردم

[ جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ] [ 11:53 ] [ امین ] [ ]

هر چقدر هم که ضعيف باشی
 گاهی اوقات

                               می توانی تکیه گاه باشی

 

[ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ] [ 12:0 ] [ امین ] [ ]

 

دگراین خانه مرا تنگ بود      زندگی بی شهدا ننگ بود

رفتیم....
این رو برا رفقای که عید با ما نبودن می نویسم

رفتیم وهوایی شدیم ...غروب دوکوهه دلمان را ربود وخاک معطر فکه عقلمان را...
فریاد زدند نروید منطقه پاکسازی نیست ! دلمان رفت واز تعلق ها پاکیزه گشتیم وآشنای سید که می گفت
بگذار عاقلان تورا به ماندن بخوانند .
رفتیم ومجنون شدیم وآواره خاکریزهای طلاییه . به سراهی شهادت رسیدیم خدا بود وآسمان بود و نور....
خدا را برگزیدیم ودل کنده شدیم نشستیم روی خاک های غریب شلمچه (یا مشق عشق حسین) دیوانه کربلا شدیم.... دستمان به بارگاه شش گوشه اش نرسید با اشک هامان بر ضریح طلایی اش حلقه ای وبر دست های علمدارش بوسه زدیم.کبوتر دل بی قرار شد تشته وصال بود راهی کربلایش نمودیم وبی دل شدیم
رفتیم وهوایی شدیم.....
و
برگشتیم بی هوا شدیم...
برگشتیم با همه سوغاتمان  بی دلی مان ! برگشتیم وگرفتار شدیم  گرفتار زرق وبرق این شهر رنگین...
عده ای غفلت کردیم وبیمار شدیم ! عده ای ماندیم وبی تاب شدیم...

رفتیم وهوایی شدیم...برگشتیم ودریغا !

حتما بخوانید:

جای رفقا خالی بود رفتیم یادمان گردان کمیل وحنظله  یکی ازحزن انگیزترین ودر عین حال حماسی ترین پرده های نمایشی فکه ،ماجرای گردان حنظله است.

سعید قاسمی که درنبرد  عملیات والفجر مقدماتی ،مسئولیت واحد اطلاعات وعملیات لشگر 27محمد رسول الله(ص)را بر عهده داشت از سرنوشت گردان حنظله می گوید : ساعت های آخر مقاومت بچه ها در کانال ،بی سیم چی گردان حنظله حاج همت را خواست .حاجی آمد پای بی سیم وگوشی را به دست گرفت  صدای ضعیف وپر از خش خش را از آن سوی خط شنیدم که می گوید :احمد رفت ،حسین هم رفت .باطری بی سیم دارد تمام می شود .عراقی ها عن قریب می آیند تا مارا خلاص کنند .من هم خدا حافظی می کنم .حاج همت که قادر به محاصره تیپ های تازه نفس دشمن نبود ،همانطور که به پهنای صورت اشک می ریخت،گفت :بی سیم را قطع نکن ...حرف بزن .هر چی دوست داری بگو ،اما تماس خودت را قطع نکن .صدای بی سیم چی را شنیدم که می گفت :سلام ما را به امام برسانید .از قول ما به امام بگویید همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم،ماندیم وتا آخر جنگیدیم.

امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم.
آب را جیره بندی کرده ایم.
نان را جیره بندی کرده ایم.
عطش همه را هلاک  کرده است.
همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال 
خوابیده اند.
دیگر شهدا تشنه نیستند.
فدای لب تشنه ات پسر فاطمه

[ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ] [ 17:24 ] [ امین ] [ ]

 الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمی‌خوانی، ما را بسوز آنچنان که هیچ‌کس را آنگونه نسوخته باشی.

 

ای شهیدان!گمان می کردیم گذشت زمان هوای سرزمین پاکتان رااز ذهنمان خواهد زدود

 اما داغ فراق شما روز به روز بیشتر آبمان می کند .

 ای مردم ! وقتی « برقه ای » تیر خورد ، تا لحظه آخر می خندید ..

به خدا قسم می خندید . .

من با همین چشمانم دیدم ...

باز دلم را به دریا می زنم تا ببینم تقدیر ، به کدام ساحلم رهنمون خواهد ساخت

بازهم عازم کربلای ایران هستم

رفقا حلالم کنید...

[ جمعه دوم فروردین 1392 ] [ 12:43 ] [ امین ] [ ]

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون
کننده حالی به حالی دیگر حال مارا به بهترین حال دگرگون کن

سال نو مبارک

  

[ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 12:18 ] [ امین ] [ ]

اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ، دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او !
آنگاه که مهر می ‌ورزی ؛ مهربانیت تو را زیباترین معصوم دنیا می کند پس خود را گناهکار مبین !
من عیسی نامی را می شناسم که ده بیمار را در یک روز شفا داد و تنها یکی سپاسش گفت !
من خدایی می شناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر !
پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند از تو برای مهربانیت قدردانی می کنند !
پس از ناسپاسی هایشان مرنج و در شاد کردن دلهایشان بکوش که این روح توست که با مهربانی آرام می گیرد !

خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد ؛

پس به راهت ادامه بده .

[ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 ] [ 14:30 ] [ امین ] [ ]

از عارفی پرسیدند روی نگین انگشترم چه حک کنم که وقتی شاد شدم به آن بنگرم و وقتی غمگین شدم به آن نظر نکنم،گفت حک کن"می گذرد"


 

[ دوشنبه هفتم اسفند 1391 ] [ 22:46 ] [ امین ] [ ]

 دلخوش عشق شما نيستم ای اهل زمين

به خداوند که معشوق من آن بالاييست
 
 
نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت...

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

" گاهی یادم میرود که هستی ، کاش بیشتر نسیم می وزید...


[ سه شنبه یکم اسفند 1391 ] [ 10:48 ] [ امین ] [ ]

 

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...“

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد: زوجی فرد شد

بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

زنده یاد قیصر امین پور

[ جمعه بیستم بهمن 1391 ] [ 12:3 ] [ امین ] [ ]

بیاد شهید علی محمودوند

مسئول واحد تفحص لشگر حضرت رسول(ص)

که در روز 22 بهمن 1379 در فکه بال گشود و به خیل دوستان شهیدش پیوست.

صبوربود...

«سال 1364 بود، در عمليات والفجر8 در جاده فاو – ام‌القصر قرار داشتيم، حدود 700-800 مين را خنثي کردم، چاشني‌هاي آنها را در يک جوراب گذاشتم و به راه افتادم، تا به سراغ مينهاي والمري بروم اما ناگهان پايم روي مين رفت، بچه‌ها ابتدا فکر کردند در کنارم خمپاره منفجر شده است، اما بعد متوجه قضيه شدند، با انفجار مين هشتصد چاشني هم منفجر شد، و من از ناحيه پا به سختي مجروح شدم». بعد از شهادتش مادر گفت:«همان روز با من تماس گرفتند مردي گفت علي پايش قطع شده اما علي با خنده گوشي را گرفت و ادامه داد: مامان شوخي مي‌کند». يک هفته بعد دوباره تماس گرفت، پرسيدم،‌کجايي؟ گفت:«مامان من در بيمارستان آريا هستم. يک ذره ترکش خورده به سرانگشت پام، اگر مي‌تواني بيا». با عجله به بيمارستان رفتم با ديدن او روي تخت با پاي قطع شده دلم لرزيد، با وجوديکه تمام بدنم آرتروز داشت، اما اگر شب تا صبح هم درد مي‌کشيدم، ناله نمي‌کردم به خاطر اينکه مي‌ديدم علي با پاي قطع شده و با آن وضعيتش همه کاري انجام مي‌داد، چند مرتبه پايش را عمل کردند اول انگشت‌هاي پايش و بعد تا پاشنه و هربار تکه‌اي از پايش را قطع نمودند.

[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 11:51 ] [ امین ] [ ]

آمدم تا بنویسم ولی این بار سکوت می کنم تا شما برایم بنویسید

از غــــــــــــــــــم ها و دلتنــــــــــــــــــــــــــگی ها...

از گفتـــــــــــــــــــه ها وناگفتــــــــــــه ها...

از آن چه حــــــــــــــرف دلتان است

برایـــــــــم بنویسیــــــــــــد

 

[ سه شنبه سوم بهمن 1391 ] [ 13:49 ] [ امین ] [ ]

 

فاصله هایتان را با آدم ها رعایت کنید؛

آدم ها یکهو میزنند روی ترمز

و اونوقت...

شما مقصرید...

[ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 ] [ 10:54 ] [ امین ] [ ]
حلول ماه ربیع الاول
بر همه مسلمین و بخصوص همه عاشقان اهل بیت مبارک باد

امشب به عشاق حسین زهرادهدمزدعزا
یک عده رادرمان دهد یک عده بخشش درجزا
یک عده رامشهدبرد یک عده رادیدارحج
باشدکه مزدماشود تعجیل درامرفرج
[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 12:25 ] [ امین ] [ ]

ای شیعه بزن ناله و فریاد امشب*** از غربت آن غریب کن یاد امشب

رحلت جانگداز پیامبر اسلام (ص)و شهادت امام حسن مجتبی (ع)و شهادت ضامن آهوامام رضا (ع)

بر تمامی مسلمین تسلیت باد .

، سلام بر تو ای عصمت هشتم! کوچه های توس هنوز بوی عطرآگین تو را می دهد و آوای غریب ملایک هنوز در طواف حریم کبریایی ات به گوش می رسند.
ای امام الرئوف! همراه با کبوتران حرمت، محزون و گریان دل را به دور بارگاه تو پر مى دهیم تا با زمزمه ملائک همراه شویم.

من كیستم گدای تو یا ثامن الحجج
شرمنده عطای تو یا ثامن الحجج
بالله نمی روم بر بیگانگان به عجز
تا هستم آشنای تو یا ثامن الحجج

[ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ] [ 14:5 ] [ امین ] [ ]
 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...

اگرچه نام ويادوخاطرات فراموش ناشدني قهرمان پرآوازه ايران زمين جهان چهلوان "غلامرضا تختي"هرگزازذهن ايرانيان پاك نخواهدشدوليكن 17 دي كه روزدرگذشت آن پهلوان افتخارآفرين است بهانه اي مي شود تا ذكرنامي ازاووجوانمردي ها وقهرماني هايش بشود.

تختي درعين اينكه يك قهرمان كشتي بود يك انسان آزاده اي بود كه هرگزگذشته هاي خودرافراموش نكرد ودرزماني كه دراوج شهرت بود همواره بفكرايران وايرانيان بودكمك به طبقات محروم ومستمند ونيازمند براي او يك شعارويا تظاهرويا تقليدازديگران نبودبلكه دروجودش نهادينه شده بود.ازاين رو محبتش دردل هاي مردم اين سرزمين جاكرده وبرايش احترام قائلند.

براي تختي كسب مقام قهرماني يك هدف وآرزوي دست يافتني بود اما آنچه كه براي اوبيشترازقهرمان شدن اهميت داشت روحيه پهلواني بود روحيه اي كه درتاريخ كشورمان "پورياي ولي "سمبل آن بودوبه اين خاطرهرگزثناگوي زورگويان قدرت طلب نشدوآزادگي را پيشه خودقرارداد.

غلامرضا تختی روبروی شاه ایستاده
سران کشوری و لشکری و امرای ارتش هم دور تا دور ایستاده اند
تختی در مقابل دیدگاه شاه، بازوبند پهلوانی کشتی ایران را کسب کرده
او حالا باید سرش را خم کند تا شاه، مدال را دور گردنش بیاندازد
اما تختی سرش را خم نمی کند!
شاه هم سعی میکند به روی خودش نیاورد و دست هایش را بالاتر می برد
و مدال را تقدیم می کند به مردی که هیچ گاه، سر خم نکرد
هیچ گاه ...
[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 11:5 ] [ امین ] [ ]

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آنست که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم که محل راز باشد


[ جمعه پانزدهم دی 1391 ] [ 12:57 ] [ امین ] [ ]

به یاد کربلا دلها غمین است

دلا خون گریه کن چون اربعین است

یک اربعین همین نه برای تو سوختم
عمری بود که من به هوای تو سوختم
قربانیان عشق همه کشته می شوند
جز من که بارها به هوای تو سوختم
هر زن به پای زندگیش سوخت گر که سوخت
اما من ای حسین بپای تو سوختم
تو در میان مطبخ و من در میان حبس
شرمنده ام از اینکه جدای تو سوختم
شیرین بود قرائت قرآن ولی حسین
بر نی چو شد بلند صدای تو سوختم

[ سه شنبه دوازدهم دی 1391 ] [ 15:2 ] [ امین ] [ ]

http://www.bigfoto.com/themes/nature/winter/snow_road-winter-xs.jpg

در انتظار بهار...

از کوچه زمستان با پای برهنه عبور می کنم

دیگر نمی خواهم دلم سرد زمستان باشد

دیگر نمی خواهم با بوی پاییز در حوالی زمستان پرسه بزنم...

در انتظار بهارم...

حتی بدون پا...

[ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ 22:16 ] [ امین ] [ ]

اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام
من رعد و برق و زلزله‌ام؛ ناگهانی‌ام

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

رودم؛ اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

من کز شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم
من، این من غبار؛ چرا می‌تکانی‌ام؟

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکستۀ نامهربانی‌ام

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابروکمانی‌ام

شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار
نگذاشت این که بشنوی‌ام یا بخوانی‌ام

این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوست‌دار بستنی زعفرانی‌ام


شاعر: حامد عسکری

[ شنبه دوم دی 1391 ] [ 11:42 ] [ امین ] [ ]

 

یک ثانیه از عمر همین یک شب یلداست

باعث شده تا صبح به یمنش بنشینیم

ده قرن ز عمر پسر فاطمه طی شد

یک شب نشد از هجر ظهورش بنشینیم

خدا کند که فردا تنها نباشیم

یا  مهدی  ادرکنی

[ پنجشنبه سی ام آذر 1391 ] [ 11:26 ] [ امین ] [ ]

 

عاشق پسر خاله کلاه قرمزیم که رفته بود یک کیک مسموم رو تنهایی خورده بود

تابقیه مریض نشن!

بهش گفتن خب چرا ننداختی دور؟

گفت خوب مورچه ها می خوردن به مورچه که نمیشه سرم وصل کرد

این یعنی آخرمعرفت...

بیاد همه رفقای با معرفت که هیچ وقت از یادمون نمیرن

[ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 11:13 ] [ امین ] [ ]
 

<<آرزوی شهادت بر آستان «باب الجواد(ع)»

راهیان شهادت

شهید «اسماعیل سریشی» در آذر 1365 در شهرک «ولیعصر‌(عج)» همدان متولد شد. که مصادف با شب عید قربان بود و به همین علت، خانواده نام اسماعیل را برایش انتخاب كردند.از کودکی در مراسم‌های مذهبی شرکتی مستمر داشت و از بسیجیان فعال بودو از مداحان هیئت «خاتم‌الانبیا(ص)» بود.  از آن‌جایی که عشق خدمت به نظام مقدس را در سر داشت، در آذر سال 85 به استخدام نیروی انتظامی در آمد و لباس مقدس خدمت به تنها نظام شیعی در جهان را بر تن کرد. تا این‌ که در آخرین درگیری که با اشرار وابسته به وهابیت (گروهک «عبدالمالک ریگی») داشتند، پس از انجام رشادت‌های فراوان، به درک واصل کردن سه تن از اشرار و زخمی کردن یکی دیگر از آن‌ها، سرانجام از ناحیه پا و پهلو مجروح شده و به بیمارستان منتقل شد. شهید سریشی، به علت مسافت زیاد بین همدان تا سیستان، اجازه نداد که این موضوع به خانواده‌اش اطلاع داده شود. به پرستاران گفت: خود را به زحمت نیندازید، من فقط برای شهادت به این‌جا آمده‌ام!

و به دوستانش وصیت كرد که راهش را با قدرت ادامه دهند. سرانجام در مورخ 22/12/87، با زخمی که بر پهلویش نشسته بود، در مظلومیت به حضرت زهرا (س) اقتدا کرده و به شهادت رسید.

روزی شهادت:

تابستان 85 بود. چند ماه پیش از این ‌که اسماعیل به استخدام نیروی انتظامی در بیاید، با بچه‌های هیئت، اردو رفته بودیم مشهد مقدس. روز آخر، من و اسماعیل با هم برای وداع رفتیم. وقتی داشتیم از در «باب الجواد(ع)» بیرون می‌آمدیم، اسماعیل به من گفت: هادی! وداع آخر، هر چه از آقا بخواهی، می‌دهدها!

هر کدام به گوشه‌ای رفتیم و شروع کردیم به درد دل کردن. از حرم که بیرون آمدیم، اسماعیل به من گفت: هادی! از آقا چه خواستی؟

گفتم که: زندگی خوب، شغل خوب، همسر خوب و...

اسماعیل جور دیگری نگاهم کرد و گفت: هادی! ضرر کردی! من از آقا فقط شهادتم را خواستم. تصمیم گرفتم كه در نیروی انتظامی استخدام بشوم و ان‌شاءالله همان‌جا هم
شهید بشوم.

راستش، من حرفش را جدی نگرفتم، آخر الآن شهادت؟ چه‌ طوری؟ مگر می‌شود؟ گذشت، تا پیکر بی‌جان و غرق به خون اسماعیل را دیدم که روی دست مردم داشت به سمت گلزار شهدا می‌رفت. آن وقت فهمیدم که ما کجا بودیم و اسماعیل کجا؟!... (به نقل از «هادی صالحی»، از دوستان شهید)

[ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ] [ 15:21 ] [ امین ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نام:امین
ساکن: کرج
متولد:آبان1365
شکستـه بـال تـر از مـن میـانِ مُرغـان نیست !
دلم خوش است که نـامم کبـوتر حرم است...


بیادپدر:
بر روی خاطراتم امروز می نویسم
یادت بخیر بابا آن روزها که بودی
........

به یاد اونایی که درد دل همه رو گوش می دن

اما معلوم نیست خودشون کجا درد دل میکنن!



حال سوخته را سوخته جان داند وبس...
=====================

من از روئیدن خار بر سر دیوار فهمیدم
که ناکس کس نمی گردد از این بالا نشینی ها

=====================
چــشــم مــخــصــوص تــمــاشــاســت اگــر بــگــذارنــد
خــنــده ی پــنــجــره زیــبــاســت اگــر بــگــذارنــد
مــن از اظــهــار نــظــرهــای دلــم فــهــمــیــدم
عــشــق هــم صــاحــب فــتــوی اســت اگــر بــگــذارنــد
=====================

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

فاضل نظری

=======================

اعتماد جايز نيست !
فرياد بايد کرد از اين همه رفيق نامحرم
که حريم دلت را به بهاي ناچيزي
خواهند فروخت...
××××××××××
بهترین و حقیقی ترین دوستانم از تهی دستانند

توانگران از دوستی چیزی نمی دانند . . .

(موزارت)

======================
قصه ها بر من گذشت
تا بدانم کیستم
سرگذشتم هر چه بوده من پشیمان نیستم
من اگر سردار عشقم
یا که پاک باخته ام
سرگذشتم را به دستان خودم ساخته ام


تولد وب رازدل: 1387

لینک دوستان

رمان